تبليغاتX
پدران آسمانی
پدر آسمانی من ، روزت مبارک!

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

                   نگو که از تو سراغی... نگو نمی گیرم!               

          نبض دلتنگی ام این روزها بیشتر و  محکم تر می کوبد.

 می خواهم صدایت کنم،نه فقط یک بار

       آنقدر زیاد که مجبور شوی صدایم را بی جواب نگذاری.....

              پدر آسمانی ام روزت مبارک!   
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

اینجا یه دنیای مجازیه که برات یه پنجره باز می کنه رو به آسمون آبی آبی آبی.که می تونی از دریچه های نورانیتش یه عالمه بابای آسمونی ببینی که دارن از اون بالا بالاها بچه های زمینیشونو یواشکی می پان ببینن دارن چی کار می کنن برا اونا تو روز میلاد آقا؟

 

آهای آسمونیا ! شما که خدای انصافید.خدا وکیلی ! قضاوت کنید . ببینید. به خدا داریم براتون سنگ تموم می ذاریم. باور کنید این همهء توان ماست. شایدم بیشتر از توان ما. بچه ها از کله سحر جمع می شن تو ستاد دور همدیگه. همونایی که تا دیروز اگه تو خیابون از کنار هم رد می شدن همو نمی شناختن حالا شدن مثل خواهر و برادر.

 

اینجا هیشکی به هیشکی دستور نمی ده. همه یه جورایی می خوان حسرت شادی نکردناشون تو روز پدر ، خوشحال نبودناشون تو این روزا رو امسال و تو این روز جبران کنن. دیگه نمی خوان مثل سالای قبل، روز پدر که می شه بشینن یه گوشه، زانوی غم بغل بگیرن ، حسرت بخورن که وای! چرا بابا نیست؟ چرا باید تو این روز دستم خالی باشه؟ چرا باید حسرت یه هدیه خریدن برای بابا تو دلم بمونه؟ چرا باید لفظ بابا تو حنجره های زخمی من، خشک بشه؟! چرا نیست؟ چرا نمی فهمه که من دلم براش تنگه؟ چرا حسمو نمی فهمه؟ چرا باور نمی کنه که به دیدنش و شنیدنش مشتاقم؟

 

اما الان چهار ساله که دیگه بچه ها از این فکرا نمی کنن. از چند ماه مونده به میلاد آقا امیرالموء منین دور هم جمع می شن و لحظه شماری می کنن برای رسیدن جشنی که خودشون اسمشو گذاشتن " جشن دیدار با پدران آسمانی " .

 

همهء کاراشم خودشون می کنن ... می دونی چرا؟ آخه می خوان به باباهای آسمونیشون ثابت کنن که بزرگ شدن. می خوان بگن ماها رو ببینید. یادتونه اونوقتایی که شما داشتین می رفتین خیلی از ماها هنوز به دنیا نیومده بودیم ولی حالا بزرگ شدیم. یکی دکتره، یکی مهندسه، یکی استاد دانشگاست، یکی گرافیسته، یکی نقاشه، یکی خطاطه، یکی فیلمبرداره... اوه!... خلاصه هر کی هر چی که هست آستینای همتشو بالا زده و یا علی گفته و اومده که هر چی وجود داره بذاره برا باباش.شادن.شاد شاد. چون حس می کنن اونا هم می تونن مثل همه بچه های سرزمینشون روز پدر، با همه وجودشون داد بزنن و بگن: " بابا روزت مبارک ".

 

به همه بفهمونن که باباهاشون هستن. همین نزدیکیا. نزدیکتر از اون چیزی که بقیه فکر می کنن. می خوان به همه ثابت کنن که تو این سه ساله، با همه وجودشون حس کردن که باباهاشون جواب تبریکاشونو می دن، صدای شادیشون رو می شنون و خوشحالن از اینکه روز پدر بچه های زمینیشون، سفره های دلتنگیشونو کنار مزار اونا پهن می کنن.

 

می خوان به باباهاشون ثابت کنن که اگر چه اونا نیستن، اگر چه بعد از این همه سال هنوزم داغدار نورانیتشونن، با اینکه خیلی ها خیلی چیزا رو فراموش کردن، خیلی از عافیت طلبا، باباهای آسمونی رو یادشون رفته ولی اونا دیگه نمی خوان بذارن آسمونیا تو پیچ و خم زندگی روزمره فراموش بشن. به هم قول دادن که همهء توانشونو بذارن که هر ساله این جشن برپا بشه که همه بفهمن باباهای اونا زندن، حضور دارن، حس می شن. می خوان تلنگر بزنن به فراموشکارا.آهای! تویی که ادعا می کنی همرزم حاج همت بودی تو خیبر! چرا خیبریا رو فراموش کردی؟! چرا بچه های کربلای 4 و 5 یادت رفته؟ چه جوری تونستی نسبت به غواصای والفجر هشتی که خیلی هاشون، معلوم نیست پیکرشون کجای اروند، خوراک کدوم کوسه شده رو فراموش کنی؟

 

حداقل اگر سال تا سال، وقت نمی کنی آقای مدیر!!! به همرزمات سری بزنی، تو این روز مقدس بیا و ازشون سراغ بگیر. بیا ببین شکوفه های باغ زندگی این آسمونیا چه گلایی شدن؟ بیا ببین نهالای کوچیک و بی جونی که مادراشون با خون دل پاشون آب دادن حالا چه درختای تنومندی شدن. بیا ببین دارن برای باباهاشون چی کار میکنن. بیا ببین تو جشنشون چه صفائیه. بیا شاید چشم دلت وا شه. شاید بتونی رو صندلی های خالی جشن همرزمای شهیدتو ببینی. ببین! این بچه ها از تو و امثال تو هیچی نمی خوان. فقط می خوان یادت نره اگه الان داری نفس می کشی، الان که بچت، تو روز پدر، تو آغوشته و مهمون خنده های پدرانت به خاطر اونه که همهء این آسمونیا یه روزی به خاطر تو، آره به خاطر خود تو، از زنشون، بچشون، عشقشون، زندگیشون، دنیاشون گذشتن برای اینکه تو امروز راحت بخندی. برای اینکه بچه های سرزمینت راحت بتونن تو خیابونای این مملکت راه برن و برات هدیه انتخاب کنن.بی انصافیه اگه کمک نکنی که بچه های این باباهای آسمونی، این روزا رو شاد باشن.

 

وای خدای من! چقدر پر حرفی کردم.من که نمی خواستم با آقای مدیر!!! آقای مسوول!!! حرف بزنم. می خواستم همهء فرزند شهیدا رو برای این روز دعوت کنم. می خواستم بگم بابا! اونایی که از دست باباهاتون دلخورید، بعضی وقتا تو دلتون دعواش می کنید که چرا رفته؟ چرا نیست؟ چرا وقتی که سرت شونه های گرمشو می خواد پیداش نمی کنی؟ باور کنید می تونید همهء حرفاتونو، تو این جشن باهاشون زمزمه کنید.

 

تبلیغ نمی کنم. فقط می گم به امتحانش که می ارزه. یه بار بیا اگه بعد جشن احساست نسبت به بابات فرق نکرده بود اونوقت دیگه هیچ وقت نیا. هیچ وقت ازشون سراغ نگیر. ولی باور کن وقتی می آی، وقتی دو ساعت تو جشنشون شرکت می کنی، موقع رفتن دیگه پاهات همراهی نمی کنه. آرزو می کنی کاش می شد بشه تو بهشت زهرا بمونی.

 

باور کردنش سخته! یعنی می شه اینقدر به بابام احساس نزدیکی کنم؟ خدای من! نه! من این احساسو هیچ وقت تا حالا نداشتم. چرا؟ چرا اینجوری شد؟ مگه تو این دو ساعت چه اتفاقی افتاد؟ ولی نه! خدای من! خودم دیدم که بابام داره نگام می کنه. خودم صدای قهقهه مستانشو شنیدم که داشت به بقیه آسمونیا من رو با افتخار نشون می داد و می گفت:

 

" آهای! این دختر منه، این پسر منه، این عشق منه! ".

 

وای خدایا چقدر کیف کردم.دیدم که بابام بهم افتخار کرد؟ آخیش! خیالم راحت شد. خدایا شکرت. یعنی واقعا من دختر خوبی بودم براش؟ یعنی واقعا پسر گلی بودم؟ خوشحالم.خوشحال.خدایا! شکرت.

 

اینا رو با خودت زمزمه می کنی و همین جوری که داری از بهشت زهرا می ری بیرون در حالیکه نگاهتو گره زدی به چشای قشنگ بابات که داره از آسمون نگات می کنه به خودت و خودش قول می دی که سال دیگه بازم بیای. بازم بخندی. بازم بش تبریک بگی. بازم با بقیه بچه ها جمع بشی و جشن بگیری بهتر از امسال.

 

با همه این حرفا نمی خوای مهمون جشن امسالمون باشی؟! ما که بی صبرانه منتظر حضور گرمتیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

سال ها بود آرزو می کردیم بتوانیم روز پدر در کنار پدرانمان باشیم، حضورشان را حس کنیم، بیشتر از همیشه دوستشان بداریم و دوستمان بدارند.

حال می خواهیم باشیم؛ جشن بگیریم، تبریک بگوییم، هدیه بدهیم و هدیه بگیریم؛ گرچه می دانیم سخت است برای آسمانی ها، هدیه ای زمینی فراهم کردن.

و امسال، سومین سالی است که در آسمانی ترین روز زمین، در سالروز میلاد با سعادت امیر المومنین، علی (ع)، با حضور در " جشن دیدار با پدران آسمانی " میهمانشان می شویم.

حضور سبز شما فرزندان شهدا در جمع صمیمانه ما، دلیل همیشه زنده بودن آسمانی هاست.

 وعده دیدار: چهارشنبه 26 تیر ماه 1387- بهشت زهرای تهران- ساعت 17

 

جمعی از فرزندان شاهد ایران اسلامی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

روز پدر نزدیک است و می دانم تو هم  چون من ، دلت جای دیگر است. می دانم که این روزها بیشتر سراغ عکس بابا می روی.

 مزار بابا را تصور می کنی غرق گل و می دانم که گاه ، آرزو می کنی که بابا را آنگاه که نگاهت می کند ، ببینی و در آغوش بگیری.

چهار سالی می شود که گلزار شهدا در روز پدر پر است از فرزندانی که به شوق دیدار بابا شاخه گلی به دست در جشن دیدار با پدران آسمانی شرکت می کنند.

امسال هم آستین بالا زده ایم و هر انچه از دستمان برآمده در طبق اخلاص تقدیم آسمانی ترین پدران   کرده ایم...

در آسمانی ترین روز زمین

 در دیار آسمانی ها 

 منتظر حضور پر مهر توایم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

دل نوشته های یک دختر برای باباش 14 سال بعد از نبودنش – شلمچه – 25 فروردین 79

 

ما در اتوبوس در حال رفتن به کربلای شلمچه هستیم.مکان غریبی که تجلیگاه نور الهی در سرزمین خاکی جنوب است.سرزمین مقدسی که من هماره آرزوی زیارت آن را داشتم تا روزی بتوانم گمشده 14 ساله خویش را در آن پیدا کنم.

 

ساعت : 8:20 صبح – زیارتگاه شلمچه

 

نعلین از پا در آورذه و با زمزمه کجایید ای شهیدان خدایی عازم زیارت مشهد شهدای شلمچه ایم.

 

حال و هوای عجیبی دارم.ای سرزمین مقدس من با تو سخن ها دارم.با من سخن نمی گویی از دلاوریهای بابای قهرمانم؟ بگو که او در تو چه حماسه هایی آفرید؟من امروز به دنبال او تا اینجا آمده ام. تو را به خدا از او و همه همرزمان شهیدش برایم بگو! بگو که قلب آلوده و گناهکارم دیگر تاب تحمل پنهان کاری های تو را ندارد.نشانی اش را به من بده تا بر قدمگاهش بوسه بزنم.

 

بابای خوب و مهربون من! اینجا همان جایی است که روزی شاهد گام های استوار و قامت بر افراشته تو بود. اینجا سرزمین مقدسی است که تو رو از من گرفت و من را با تمام وجود داغدار نورانیتت کرد.

 

الان 14 ساله که تو رو ندیدم.اگه یه روزی ببینمت نمی شناسمت.بابایی نمی خوای به من سر بزنی؟ مگه من دخترک شیرین زبونت نبودم که تو به وجودم افتخار می کردی؟پس چی شد؟ چرا منو فراموش کردی؟

 

باباجون! تو رو به حق حسین (ع) و دخترک سه سالش که درد یتیمی چشید قسمت می دم که از پس پرده های غیبت 14 سالت بیرون بیا و یک شب همدم تنهایی های من شو.

 

بابایی! تو رو خدا بیا خونه رو ببین.ببین که چقدر بزرگ شدیم.اون علی شیطون کوچولو حالا دیگه واسه خودش مردیه. آقای دکتره.اما هنوزم از تو چشمای بغض آلودش می تونم درد وجودش رو که از بی پدری نشأت می گیره بخونم.

 

زینب کوچولویی که وقتی تو داشتی می رفتی فقط 4 سالش بود حالا دیگه واسه خودش خانمیه.نا سلامتی بش میگن مهندس.نمی خوای بیای ببینیش؟ بیا که قلبش از شدت گرفتاری های روزگار گرفته.تو رو به حق علی بیا و قلب زخم خوردشو شفا بده و بر زخم های مکررش مرهم بذار!

 

لیلا گلی و با احساس که برات نقاشی می کشید و تو همیشه با زبان کودکانه باهاش سخن می گفتی حالا دیگه واسه خودش خانمیه.آخ!اگه بدونی چقدر شبیهته.بابایی ! همیشه اشک های نیمه شبشو که در تمنای تو می ریزه از من قائم می کنه.تو رو خدا بابایی بهش سر بزن.

 

بابا گلی! از مامان برات نگفتم.حسابی از فراقت پیر شده و تنها آرزوش اینه که لا اقل تو اون دنیا بهت برسه.بابا جون! فراموشش نکن.اون همه زندگیشو برای ما گذاشته و ما واقعا مدیونشیم.بابایی! قول بده که بازم مثل همیشه تو تنهاییا کمکش کنی.

 

با باجون! دیگه کمکم باید از اینجا خداحافظی کنیم ولی من دلم رو همین جا گذاشتم تا شاید تو پیداش کنی و لااقل به خاطر دلمم که شده به من سر بزنی.تو که دوست نداری دخترک شیرین زبونت بی دل بمونه؟! پس به خاطر دلمم که شده تو رو خدا بیا پیشم.

 

باباجون! برادرمون داره از سنگینی تیر هایی که به قلب می خوره میگه.الهی من بمیرم برا اونوقتی که تیرهای خصم زمان قلب پر نورت رو شکافت.کاش اون لحظه من بودم تا قلب کوچیکم رو روی قلب پاره پارت می ذاشتم شاید به خاطر تپش ملتمسانه قلبم ، قلب مهربونت نیرو می گرفت و می تونست برای همیشه بتپه.

 

بابایی ! حالا تو رفتی و ما رو تنها گذاتشتی.اما ازت می خوام که دعامون کنی که نکنه لحظه ای به خودمون وا بمونیم.بابایی ! از خدا بخواه که به ما ایمانی شایسته و در خور عطا کنه و ما رو موفق و سعادتمند کنه که خوشبختی ما خوشبختی مامانه.خلاصه بابایی ، هر چی خیره از خدا برامون بخواه و یادت نره که اون دنیا حتما شفاعتمون کنی که واقعا به شفاعتت محتاجیم.پس دست های گناهکارمون بگیر تا پاهای گناهکارمون نلغزه....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

سلام

هر کاری کردم که زودتر بیام بنویسم وقت نشد ... حالا هم هر کاری می کنم که کمی صبر کنم و حساب شده تر بنویسم تو پوست خودم نمی گنجم . خلاصه اینکه مثل همیشه بی حساب کتاب و دستپاچه اومدم خبر بدم که آستینا رو بزنید بالا که .... آرزویی در دل شیدا نهاد!

از امروز که نهم تیر باشه تا بیست و ششم که اون اتفاقه میفته (انشاالله) ۱۷ روز مونده و باید بدوییم ! البته بماند که بچه ها یک ماه و نیمی میشه که سوخت زدن و سوت قطار رو کشیدن و منزل به منزل مسافرامون زیاد میشن ... اما حالا دیگه حکم شب عملیات رو داره!

دیگه قلبامون تو سینه آروم نداره ... جاشه که حاجی رمز عملیاتو اعلام کنه ... اونایی که آمادن :

                                         " یا علی ابن ابیطالب "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

در روز جشن برگه هایی بین حضار پخش شد تا دل نوشته های فرزندان شهید رو جمع کنیم . می خواستم بگم این دل نوشته ها به جهت نمایش در همین وبلاگ و استفاده در برنامه سال آینده است . امسال نوشته های بچه ها انصافا خوب به دردمون خورد هم توی مصاحبه ها و برنامه های تلویزیونی هم تو همین وبلاگ.

می دونم حرف زیاد داریم که بزنیم و هیچ وقت نزدیم... اینجا دلمون می خواد راحت ( غریبه که بینمون نیست ) همه ناگفته ها رو بگیم پس بسم الله...

ما یه گروه اینترنتی هم داریم که بچه شهیدا عضو میشن...منتظرتیم بی حرف پیش!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

جای همه اونایی که نیومدند خالی ... دم همه اونایی که حاضر بودند گرم!

بالاخره اتفاق افتاد و اون روز رسید. نمی خوام تو حاشیه بپیچم اما از زبون بچه هایی که خودشونو به هر نحو قاطی ستاد کرده بودن میگم . یکی از رفقا گریه اش بند نمی اومد و می گفت : چند سال بود دیگه با بابام اینطور احساس نزدیکی نکرده بودم .... بماند!

یه دوست عزیزی از کت شلوارهای بچه ها گفته بودن گفتم بد نیست بدونی یکی از بچه ها از داداشش کت شلوار قرض گرفته بود یکی هم کت و شلوار عقدش رو پوشیده بود و باهاش سر مزار پدرش زانو زده بود... فکر می کردم توی گزارش ها شنیده بودین که برنامه امسال حرکت خودجوش بچه شهیدایی بود که دوست داشتن برنامه پارسال یه فرهنگ بشه و رفاقت بچه شهیدا به این بهونه جاودان!

لذتش اونجا بود که واسه اولین بار ما داشتیم واسه باباهامون یه کاری می کردیم ... اگه این دفعه هم بابا ها دورمون نزده باشن و اونا واسه ما یه کاری نکرده باشن! یه مادر پیری ازمون گله می کردن که پس چرا جشن نگرفتین و ... یکی از دوستامون بعد از اینکه خوب صبر کرد و گله مادر رو شنید گفت مادر به خدا اینا رو هم که می بینین ما بچه ها کردیم . اگه قرار بود دست خیلی جاها پشتمون باشه که ماهم بدمون نمی اومد جشن بگیریم! لبخند اون مادر خسته نباشید دلنشینی بود به همه بچه ها...

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

هر مزار يك ستاره                     آسماني از ستارگان
هر ستاره يك پدر                     بهترين پدران
هر پدر يك گل                        گلزار آسمانيان

هر گل تقديم به يك پدر
ديدار با پدران آسماني
با حضور فرزندان شاهد ايران اسلامي در گلزار شهداي سراسر كشور
جمعه 5 مردادماه 1386 ساعت 17
 

پدر! گلي برايت هديه آورده ام!

نمي گويم در كنارم هستي ولي دورتر هم نيستي! مي خواهم سهم لبخندت را ميان همه فرزندان سرزمينم قسمت  كنم. روزت مبارك پدر آسماني ام. 

               گزیده ای از عکس های مراسم سال گذشته

                       طرح مراسم امسال 

پوستر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء و الصديقين"

مسابقه عكاسي در روز ديدار با پدران آسماني :

از كليه دوستاني كه علاقمند به عكاسي هستند دعوت ميشه در مسابقه ديدار با پدران آسماني شركت كنند . عكس ها در هر قالبي از جمله تهيه شده با موبايل هم مي توانند باشند . طبيعتا به برندگان جوايز نفيسي اهدا خواهد شد!!!

منتظر دریافت عکس های شما در آدرس زیر هستیم :

pedaran.asemani@gmail.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

هوالمحبوب

 

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود 

                 که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است 

                 به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت  

                 ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

 

خواستم حالا که به روز پدر نزدیک می شویم برایت نامه بنویسم. خب از کجا شروع کنم ؟ تو را چه خطاب کنم ٬ پدر؟ اولین بار که هیچ آخرین باری هم که تو را به این نام خوانده ام به خاطر نمی آورم. هر وقت هم که این واژه را شنیده ام مساوی بوده با تفنگ٬ خون٬اخلاص ٬اسطوره ٬ایثار ٬شجاعت. نه...نه...اینها را نمی خواهم اصلا مگر همه برای اینکه پدر خوبی یاشند باید این چیزها را داشته باشند ؟ ببین هنوز مخاطب ندارم اما دارم مینویسم. فکر کنم آهان آسمانی٬ این بهتر است قهرمان مرد آسمانی .                                                                                                 

سلام مرد آسمانی! می خواهم برایت نامه بنویسم ٬اما نه مثل بچه هایی که حضور فیزیکی پدر را کنار خود دارند و مهربانی های او رادر حق خود با نوشتن نامه یاد آوری می کنند. نه٬ نمی خواهم از نبودنت بگویم ٬بلکه قرار است از نیمه ی پر آن بگویم ٬از مهربان بودنت. چه اگر بخواهم از نیمه ی خالی آن بگویم ٬نامه که هیچ باید چند جلد کتاب بنویسم. بماند «عید است و آخر گل و یاران در انتظار» پس «ساقی به روی ماه ببین ماه و می بیار» گفتم از مهربان بودنت ،حتما تعجب می کنی بابایی که دختر سه ساله اش را بدون خداحافظی ترک می کند مگر مهربان هم می شود ؟ چه کنم من هم مثل خودت کارهای عجیب غریب زیاد انجام می دهم! یادت هست توی نامه ات نوشته بودی: لیلا کوچولو حتما داری می خندی بخند تا دنیا به رویت بخندد. نمی دانم به خاطر حرف توست یا همان ویژگی کودکی ام که هنوز هم لبخند را فراموش نمی کنم. می خواستم از مهربانی هایت بگویم ،احساس میکنم یه جورایی سفارشم را پیش خدا کرده ای چون آن یکتای نازنین هیچوقت من را تنها نگذاشت اصلا احساس میکنم بیش از حد به من لطف می کند. ولی یادت باشد من هم دختر خوبی یرایت بوده ام و فکر می کنم هدیه ی یک مرد آسمانی به دختر خوبش به جز این هم نمی تواند باشد. خوش به حال من که هدیه هایم آسمانی است!! من قدر هدیه های آسمانی تو را می دانم و از بارش باران لطف آن معبود بی همتا تا نهایت توان بهره می گیرم. چشم هایم را می بندم و زیر باران عاطفه ی آن لطیف عزیز راه می روم. وه...که چه لذت بخش است با گونه های خیس ،در خنکای یک شب بارانی ،گام برداشتن در یک راه طولانی با حس سنگینی نگاه دو چشم روحانی.                       

آهای مرد آسمانی هنوز هستی! می خواستم مهربانی هایت را در روز پدر جبران کنم در این فکر بودم که چه هدیه ای برایت بگیرم ،اصلا چگونه به دستت برسانم ؟ باز هم فکر کنم کار خودت بود یعنی یکی دیگر از آن هدیه های آسمانی. با من تماس گرفت ،نمی شناختمش ،وقتی حرف زدیم دیدم که او هم دختر یک مرد آسمانی است. گفت می خواهیم جشن بگیریم ،با خیلی از آنهایی که فرزندان مردان آسمانی اند. جشن دیدار با پدران آسمانی! وچه اسمی بهتراز این می توانست داشته باشد؟ چون جشنی بود برای مردان آسمانی که پدر بودند. نه فقط پدر ما که پدر همه ی بچه های ایران. به خاطر همین هم از همه دعوت کردیم ،چه آنها که پدران آسمانی داشتند و چه آنها که پدران زمینی. حالا هم چهار روز مانده به جشن ،جشن دیدار با پدران آسمانی ،همه می آییم پیش شما ،بهشت زهرا ،گلزار شهدا وهدیه هایمان را همان جا به شما تقدیم می کنیم. می آییم پیش شما تا مطمئن شویم خودتان هم توی جشنتان هستید. راستی شاید هما بچه ها فرصت نکنند به بابا هایشان نامه بنویسند ،شاید اصلا بعضی با آنها قهر باشند. فکر کنم آنها هم بیایند. پس خودت دوستانت را دعوت کن ،همه ی آنها یی را که می دانی آسمانی شده اند. غافلگیر شدی نه چون این اولین باری است که بچه های مردان آسمانی برایشان جشن می گیرند آن هم در خیلی از جاهای ایران. پس همه بیایید. چون اگرخوشتان بیاید تصمیم داریم هر سال برگزارش کنیم البته با شکوه تر از سال قبل. همه ی کارهایش را هم خودمان انجام دادیم. خیلی سخت بود ،خودت می دانی که باید از چه چیزهایی عبور می کردیم تا اجازه می دادند خودمان کار کنیم. آخه از وقتی شما رفتید همه می خواستند بابای ما باشند ولی ما دیگر یزرگ شده ایم و می خواهیم نشان بدهیم برای اینکه به بابایمان تبریک بگوییم نیاز به کمک دیگران نیست. پس کار خودمان است خود خودمان. وای! چه جشنی می شود، جشن دیدار با پدران آسمانی با همت فرزندان مردان آسمانی. هم جشنمان بی نظیر است ،هم مخاطبان جشن ،و هم برگزار کنندگان آن. ابراز مهربانی این همه فرزند شهید به پدران آسمانی شان خیلی دیدنی می شود.                                                                                 

 

      

تهران        

  13/5/85      

لیلا معین      

                                                                               

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

من به محمد ابراهیم همت می گویم بسیجی. که تمامی زندگیش را، روز به روز و نه به یک باره گذاشت پای این که زباله ای مثل صدام حسین نتواند بیاید در سعدآباد بنشیند نم نم عرق بخورد و ام کلثوم وش کند و رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند.

من به محمد بروجردی می گویم بسیجی. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول اسلحه می کشید با تمام کینه می زد و بعد نگاه می کرد ببیند که را زده است، آن قدر ایستاد و به مردم خدمت کرد که شد مسیح کردستان.

من به امیر رفیعی می گویم بسیجی. که وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می مانم و تا گلوله داشته باشم زمین گیرشان می کنم. با دو پایی که از شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آویزان مانده و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی ها جلو بیایند.

من به رضا دشتی می گویم بسیجی. که وقتی از شناسایی خرمشهر در اشغال بر می گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن یک ساعتی را که زنده بود یک آخ نگفت مبااد رفقاش ازش خجالت بکشند.

من به حسن باقری می گویم بسیجی که با آن صورت بچه وارش که هنوز موهایش پانصد تا نشده بود، بارها اشک ژنرال ماهر عبدالرشید را در آورد و استراتژی «زیر پیراهن سفید بر سر دست» را به تمام لشکرهای عراقی و حتی نیروهای ویژه ی عراق آموخت.

من به برادران باکری می گویم بسیجی. که با این که می دانستند حتی جنازه شان هم بر نخواهد گشت، رفتند و جایی که هیچ جراتش را نداشت چنگیدند تا مجنون به دست دیوانه های بعثی نیفتند.

من به بیژن گرد می گویم بسیجی. که وقتی یانکی های قلدر مثل قدار بندها با منطق «ما ناو داریم پس هستیم» ریختند توی خلیجی که ما حالا بوق فارس بودنش را می زنیم، با چهار تا قایق زه وار در رفته و چهار قبضه آر پی چی و دو مثقال ایمان چون آن به ستوه آوردشان که هر اسیر ایرانی ای را می گرفتند، می پردندش توی حمام، لختش می کردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتین و قنداق تفنگ و حتی قیچی می زدندش که فقط به این سوال جواب بدهد «بیژن گرد کجا است؟»

این ها برای من الگوهای بسیجی اند. که اگر بگردی حتی یک عکس شان را هم روی شبکه پیدا نیم کنی. اما این روزها دشمنان بسیج و دوستان بعد از جنگ بسیج یک الگوی دیگر از بسیج نشانمان می دهند. مرد جوان کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و میان کتف و پس کله اش لایه لایه گوشت روی هم ورم کرده. آی کیو حدود بیست. دست چپش را روی دو چشمش می گذاشت و داد می زند «سحر خیز مدینه کی می آیی؟» و بعد با کف دست می کوبد به پیشانیش و می گوید: « هع، هعهعهع.» یعنی «من دارم گریه می کنم» اما دریغ از یک قطره اشک. روی دیوارها با خط زشت و غلط املایی شعارهای به قول خودش ارزشی می نویسد. عاشق اسلحه و دست بند و چوب و بی سیم و گاز اشک آور نیست، بلکه می پرستدشان. همه ی مردم را دشمن می بیند. در عین حال به همه می گوید «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفته ی بسیج که می رسد می دهد یک پارچه ی بزرگ بنویسند «هفته بسیج بر دلاور مردان بسیجی مبارکباد.» و می زند بالای پای گاه بسیج محله شان و تا سه ماه بعد هم برش نمی دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غیرتی شود دیگر شمر هم جلودارش نیست و تا دست کم یک شکم سیر فحش ناموس ندهد آرام نمی شود. من به این موجود نمی گویم بسیجی. حتی اگر در تیراژ یک میلیارد و نیم تکثیرش کنند و در همه ی پایگاه های بسیج بچپاندش. من دست بالا به این می گویم دزد و معتقدم باید بزنند پس کله اش و هر چه را دزدیده ازش پس بگیرند. یکیش هم این نام بسیجی است.

همت و هر که مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نیازی به تبریک من ندارد. زندگی این ها برای من سراسر برکت است. خنده دار است بگویم مبارکشان باشد. این موجود دوم هم هیچ نسبتی با بسیج و بسیجی ندارد که من بخواهم به او تبریک بگویم.

                                                 کوروش علیانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء والصدیقین"

        آفتاب مي داند ،

                      كه چقدر مغازه هاي شهر را گشته ام

تا امروز،

           هديه اي براي تو بياورم،

                                          ساعت ، بلوز ، عطر ،‌ يا ...

....نه! نمي خواهم باز هم گل بياورم.

 

اما باور كن كه در تمام ذهنم،

                                    اين همه سال

 

جز شاخه اي گل ، ‌شايسته ي تو كه "بهتريني" ‌سراغ نيافتم ...

 

 

                                    روزت مبارك اي پدر آسماني ام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  | 

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

پسرك بودم، چشنده عشقي كوچك، كه به مجنون گفتم: «زنده بمان!»

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنونِ مجرم به عشق را چه طور شلاق ميزدند و او آرام و بلند و بافرياد فقط مي گفت: «ليلي!»

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه ليلي چه طور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت:«مجنون!»

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بيابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد ميزد: «ليلي!»

به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته كه اينطور از قيس عامر توانسته بگويد. شايد همان روزها بود كه براي اولين بار به مجنون گفتم:«زنده بمان!»

عشق هاي كودكي اغلب كوچك اند.

بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با خودم، كنار خودم ديدم. مشق عشقشان حكايتها با خودش داشته بوده ست.

چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترين لحظه ها را كنار ليلي اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن بخندد. همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود، مجنون ليلي اش هم بود، كه زنگ بزند و به او بگويد « ژيلا ! كاش يك ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم.»

و اين مجنون، مجنون،مجنون.

نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون. شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان. قربانگاه ابراهيم و حميد و مهدي، كه اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده است.پيشه شان عاشقي بود، مطمئنم، برويد از ليلي هاشان بپرسيد. برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد. بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.

بپرسيد مگر نگفت:« ژيلا را به من برسان!»

بپرسيد مگر نگفت:« فقط او ميتواند مادر هر دو پسرم باشد.»

بپرسيد مگر نگفت:« زخم تير و تركش نمي خواهم. نمي خواهم ژيلا براي يك لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد.» و مگر جز اين شد؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه مي دانست. و زخم تير و تركش هم نخورد.تا روزهاي مجنون،كه سرش از تن ...

و واي از مجنون، مجنون، مجنون.

همان روزها بود كه باز زير لب و بلند و با فرياد به مجنون گفتم: « زنده بمان!»

حميد هم آن جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن،كه وقتي آرامش تيري يا تركشي ربودش، ليلي اش با لبخندِ بغض گفت: « بهتر.حالا حميدم مي تواند كمي بخوابد.»

و همين است. از همين آتش مي خواهم بگويم كه به جان من و هر كس كه اين لبخند بغض را ديده افتاده است. ليلي را هميشه، من و ما و ديگران، پر آب چشم ديده ايم در فراق مجنون عاشقش. اما ليلي حميد فقط مي خنديد ... فقط مي خنديد. انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هاي عمرش مي گويد وقتي از رفتن حميدش برامان مي گويد.حتي مي خندد و قتي مي گويد «گفتم بهتر.»

شرح اين عشق ها را بايد گفت. بايد گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگيده است، مشق عاشقي ها كرده است.اول او با خودش جنگيده است، بعد با فراق دوري از ليلي اش، بعد پا در راه عشقي ديگر گذاشته است. آن ليلي ديگر. كه بهاي عشقش فقط خون است.

خب بله. اشتباه من همين است. نه؛ بهاي عشق هر ليلي يي خون است.گواه هم البته دارم. خوني كه مصطفي به عشق غاده ريخته است، يا ابراهيم براي ژيلا، يا حميد براي فاطمه،يا مجنون براي ليلي.

مهدي هم البته هست. كه بايد بعد از حميد بماند بشنود: «او رفته به عراق پناهنده شده ست.»

يا خودش هم برود بگذارد ديگران بشنوند: «كاش مهدي توبه كرده باشد، وگرنه شهادتش ...»

يا دوستي بيايد بگويد: «حميد ماهي بود كه خورشيد مهدي نگذاشت او زياد ديده شود.»

از آنها گفتن و نوشتن، از بعد از ديدن واگويه ي ديگران، هميشه آرزوي من بوده است. تا اين كه پيش آمد.

اشك ها خب، گفتن ندارد، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي، آن هم در مجنون، مجنون، مجنون.

چه رازها در خود داري، مجنون، كه روايت راويانت به رنگيني رنگهاي رنگين كمان است. سهم من از اين قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه هاي كم رنگ مجنون بوده است، با قلم موي قلمم، بي دست بردن در تپش هاي مستند ... تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم: «زنده بمان!»

 

مقدمه «به مجنون گفتم زنده بمان»

کتاب حميد باکري

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسل سوم  |