در روز جشن برگه هایی بین حضار پخش شد تا دل نوشته های فرزندان شهید رو جمع کنیم . می خواستم بگم این دل نوشته ها به جهت نمایش در همین وبلاگ و استفاده در برنامه سال آینده است . امسال نوشته های بچه ها انصافا خوب به دردمون خورد هم توی مصاحبه ها و برنامه های تلویزیونی هم تو همین وبلاگ.
می دونم حرف زیاد داریم که بزنیم و هیچ وقت نزدیم... اینجا دلمون می خواد راحت ( غریبه که بینمون نیست ) همه ناگفته ها رو بگیم پس بسم الله...
ما یه گروه اینترنتی هم داریم که بچه شهیدا عضو میشن...منتظرتیم بی حرف پیش!
جای همه اونایی که نیومدند خالی ... دم همه اونایی که حاضر بودند گرم!
بالاخره اتفاق افتاد و اون روز رسید. نمی خوام تو حاشیه بپیچم اما از زبون بچه هایی که خودشونو به هر نحو قاطی ستاد کرده بودن میگم . یکی از رفقا گریه اش بند نمی اومد و می گفت : چند سال بود دیگه با بابام اینطور احساس نزدیکی نکرده بودم .... بماند!
یه دوست عزیزی از کت شلوارهای بچه ها گفته بودن گفتم بد نیست بدونی یکی از بچه ها از داداشش کت شلوار قرض گرفته بود یکی هم کت و شلوار عقدش رو پوشیده بود و باهاش سر مزار پدرش زانو زده بود... فکر می کردم توی گزارش ها شنیده بودین که برنامه امسال حرکت خودجوش بچه شهیدایی بود که دوست داشتن برنامه پارسال یه فرهنگ بشه و رفاقت بچه شهیدا به این بهونه جاودان!
لذتش اونجا بود که واسه اولین بار ما داشتیم واسه باباهامون یه کاری می کردیم ... اگه این دفعه هم بابا ها دورمون نزده باشن و اونا واسه ما یه کاری نکرده باشن! یه مادر پیری ازمون گله می کردن که پس چرا جشن نگرفتین و ... یکی از دوستامون بعد از اینکه خوب صبر کرد و گله مادر رو شنید گفت مادر به خدا اینا رو هم که می بینین ما بچه ها کردیم . اگه قرار بود دست خیلی جاها پشتمون باشه که ماهم بدمون نمی اومد جشن بگیریم! لبخند اون مادر خسته نباشید دلنشینی بود به همه بچه ها...
هر مزار يك ستاره آسماني از ستارگان
هر ستاره يك پدر بهترين پدران
هر پدر يك گل گلزار آسمانيان
هر گل تقديم به يك پدر
ديدار با پدران آسماني
با حضور فرزندان شاهد ايران اسلامي در گلزار شهداي سراسر كشور
جمعه 5 مردادماه 1386 ساعت 17
پدر! گلي برايت هديه آورده ام!
نمي گويم در كنارم هستي ولي دورتر هم نيستي! مي خواهم سهم لبخندت را ميان همه فرزندان سرزمينم قسمت كنم. روزت مبارك پدر آسماني ام.
گزیده ای از عکس های مراسم سال گذشته

مسابقه عكاسي در روز ديدار با پدران آسماني :
از كليه دوستاني كه علاقمند به عكاسي هستند دعوت ميشه در مسابقه ديدار با پدران آسماني شركت كنند . عكس ها در هر قالبي از جمله تهيه شده با موبايل هم مي توانند باشند . طبيعتا به برندگان جوايز نفيسي اهدا خواهد شد!!!
منتظر دریافت عکس های شما در آدرس زیر هستیم :
هوالمحبوب
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
خواستم حالا که به روز پدر نزدیک می شویم برایت نامه بنویسم. خب از کجا شروع کنم ؟ تو را چه خطاب کنم ٬ پدر؟ اولین بار که هیچ آخرین باری هم که تو را به این نام خوانده ام به خاطر نمی آورم. هر وقت هم که این واژه را شنیده ام مساوی بوده با تفنگ٬ خون٬اخلاص ٬اسطوره ٬ایثار ٬شجاعت. نه...نه...اینها را نمی خواهم اصلا مگر همه برای اینکه پدر خوبی یاشند باید این چیزها را داشته باشند ؟ ببین هنوز مخاطب ندارم اما دارم مینویسم. فکر کنم آهان آسمانی٬ این بهتر است قهرمان مرد آسمانی .
سلام مرد آسمانی! می خواهم برایت نامه بنویسم ٬اما نه مثل بچه هایی که حضور فیزیکی پدر را کنار خود دارند و مهربانی های او رادر حق خود با نوشتن نامه یاد آوری می کنند. نه٬ نمی خواهم از نبودنت بگویم ٬بلکه قرار است از نیمه ی پر آن بگویم ٬از مهربان بودنت. چه اگر بخواهم از نیمه ی خالی آن بگویم ٬نامه که هیچ باید چند جلد کتاب بنویسم. بماند «عید است و آخر گل و یاران در انتظار» پس «ساقی به روی ماه ببین ماه و می بیار» گفتم از مهربان بودنت ،حتما تعجب می کنی بابایی که دختر سه ساله اش را بدون خداحافظی ترک می کند مگر مهربان هم می شود ؟ چه کنم من هم مثل خودت کارهای عجیب غریب زیاد انجام می دهم! یادت هست توی نامه ات نوشته بودی: لیلا کوچولو حتما داری می خندی بخند تا دنیا به رویت بخندد. نمی دانم به خاطر حرف توست یا همان ویژگی کودکی ام که هنوز هم لبخند را فراموش نمی کنم. می خواستم از مهربانی هایت بگویم ،احساس میکنم یه جورایی سفارشم را پیش خدا کرده ای چون آن یکتای نازنین هیچوقت من را تنها نگذاشت اصلا احساس میکنم بیش از حد به من لطف می کند. ولی یادت باشد من هم دختر خوبی یرایت بوده ام و فکر می کنم هدیه ی یک مرد آسمانی به دختر خوبش به جز این هم نمی تواند باشد. خوش به حال من که هدیه هایم آسمانی است!! من قدر هدیه های آسمانی تو را می دانم و از بارش باران لطف آن معبود بی همتا تا نهایت توان بهره می گیرم. چشم هایم را می بندم و زیر باران عاطفه ی آن لطیف عزیز راه می روم. وه...که چه لذت بخش است با گونه های خیس ،در خنکای یک شب بارانی ،گام برداشتن در یک راه طولانی با حس سنگینی نگاه دو چشم روحانی.
آهای مرد آسمانی هنوز هستی! می خواستم مهربانی هایت را در روز پدر جبران کنم در این فکر بودم که چه هدیه ای برایت بگیرم ،اصلا چگونه به دستت برسانم ؟ باز هم فکر کنم کار خودت بود یعنی یکی دیگر از آن هدیه های آسمانی. با من تماس گرفت ،نمی شناختمش ،وقتی حرف زدیم دیدم که او هم دختر یک مرد آسمانی است. گفت می خواهیم جشن بگیریم ،با خیلی از آنهایی که فرزندان مردان آسمانی اند. جشن دیدار با پدران آسمانی! وچه اسمی بهتراز این می توانست داشته باشد؟ چون جشنی بود برای مردان آسمانی که پدر بودند. نه فقط پدر ما که پدر همه ی بچه های ایران. به خاطر همین هم از همه دعوت کردیم ،چه آنها که پدران آسمانی داشتند و چه آنها که پدران زمینی. حالا هم چهار روز مانده به جشن ،جشن دیدار با پدران آسمانی ،همه می آییم پیش شما ،بهشت زهرا ،گلزار شهدا وهدیه هایمان را همان جا به شما تقدیم می کنیم. می آییم پیش شما تا مطمئن شویم خودتان هم توی جشنتان هستید. راستی شاید هما بچه ها فرصت نکنند به بابا هایشان نامه بنویسند ،شاید اصلا بعضی با آنها قهر باشند. فکر کنم آنها هم بیایند. پس خودت دوستانت را دعوت کن ،همه ی آنها یی را که می دانی آسمانی شده اند. غافلگیر شدی نه چون این اولین باری است که بچه های مردان آسمانی برایشان جشن می گیرند آن هم در خیلی از جاهای ایران. پس همه بیایید. چون اگرخوشتان بیاید تصمیم داریم هر سال برگزارش کنیم البته با شکوه تر از سال قبل. همه ی کارهایش را هم خودمان انجام دادیم. خیلی سخت بود ،خودت می دانی که باید از چه چیزهایی عبور می کردیم تا اجازه می دادند خودمان کار کنیم. آخه از وقتی شما رفتید همه می خواستند بابای ما باشند ولی ما دیگر یزرگ شده ایم و می خواهیم نشان بدهیم برای اینکه به بابایمان تبریک بگوییم نیاز به کمک دیگران نیست. پس کار خودمان است خود خودمان. وای! چه جشنی می شود، جشن دیدار با پدران آسمانی با همت فرزندان مردان آسمانی. هم جشنمان بی نظیر است ،هم مخاطبان جشن ،و هم برگزار کنندگان آن. ابراز مهربانی این همه فرزند شهید به پدران آسمانی شان خیلی دیدنی می شود.
تهران
13/5/85
لیلا معین
من به محمد ابراهیم همت می گویم بسیجی. که تمامی زندگیش را، روز به روز و نه به یک باره گذاشت پای این که زباله ای مثل صدام حسین نتواند بیاید در سعدآباد بنشیند نم نم عرق بخورد و ام کلثوم وش کند و رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند.
من به محمد بروجردی می گویم بسیجی. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول اسلحه می کشید با تمام کینه می زد و بعد نگاه می کرد ببیند که را زده است، آن قدر ایستاد و به مردم خدمت کرد که شد مسیح کردستان.
من به امیر رفیعی می گویم بسیجی. که وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می مانم و تا گلوله داشته باشم زمین گیرشان می کنم. با دو پایی که از شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آویزان مانده و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی ها جلو بیایند.
من به رضا دشتی می گویم بسیجی. که وقتی از شناسایی خرمشهر در اشغال بر می گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن یک ساعتی را که زنده بود یک آخ نگفت مبااد رفقاش ازش خجالت بکشند.
من به حسن باقری می گویم بسیجی که با آن صورت بچه وارش که هنوز موهایش پانصد تا نشده بود، بارها اشک ژنرال ماهر عبدالرشید را در آورد و استراتژی «زیر پیراهن سفید بر سر دست» را به تمام لشکرهای عراقی و حتی نیروهای ویژه ی عراق آموخت.
من به برادران باکری می گویم بسیجی. که با این که می دانستند حتی جنازه شان هم بر نخواهد گشت، رفتند و جایی که هیچ جراتش را نداشت چنگیدند تا مجنون به دست دیوانه های بعثی نیفتند.
من به بیژن گرد می گویم بسیجی. که وقتی یانکی های قلدر مثل قدار بندها با منطق «ما ناو داریم پس هستیم» ریختند توی خلیجی که ما حالا بوق فارس بودنش را می زنیم، با چهار تا قایق زه وار در رفته و چهار قبضه آر پی چی و دو مثقال ایمان چون آن به ستوه آوردشان که هر اسیر ایرانی ای را می گرفتند، می پردندش توی حمام، لختش می کردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتین و قنداق تفنگ و حتی قیچی می زدندش که فقط به این سوال جواب بدهد «بیژن گرد کجا است؟»
این ها برای من الگوهای بسیجی اند. که اگر بگردی حتی یک عکس شان را هم روی شبکه پیدا نیم کنی. اما این روزها دشمنان بسیج و دوستان بعد از جنگ بسیج یک الگوی دیگر از بسیج نشانمان می دهند. مرد جوان کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و میان کتف و پس کله اش لایه لایه گوشت روی هم ورم کرده. آی کیو حدود بیست. دست چپش را روی دو چشمش می گذاشت و داد می زند «سحر خیز مدینه کی می آیی؟» و بعد با کف دست می کوبد به پیشانیش و می گوید: « هع، هعهعهع.» یعنی «من دارم گریه می کنم» اما دریغ از یک قطره اشک. روی دیوارها با خط زشت و غلط املایی شعارهای به قول خودش ارزشی می نویسد. عاشق اسلحه و دست بند و چوب و بی سیم و گاز اشک آور نیست، بلکه می پرستدشان. همه ی مردم را دشمن می بیند. در عین حال به همه می گوید «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفته ی بسیج که می رسد می دهد یک پارچه ی بزرگ بنویسند «هفته بسیج بر دلاور مردان بسیجی مبارکباد.» و می زند بالای پای گاه بسیج محله شان و تا سه ماه بعد هم برش نمی دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غیرتی شود دیگر شمر هم جلودارش نیست و تا دست کم یک شکم سیر فحش ناموس ندهد آرام نمی شود. من به این موجود نمی گویم بسیجی. حتی اگر در تیراژ یک میلیارد و نیم تکثیرش کنند و در همه ی پایگاه های بسیج بچپاندش. من دست بالا به این می گویم دزد و معتقدم باید بزنند پس کله اش و هر چه را دزدیده ازش پس بگیرند. یکیش هم این نام بسیجی است.
همت و هر که مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نیازی به تبریک من ندارد. زندگی این ها برای من سراسر برکت است. خنده دار است بگویم مبارکشان باشد. این موجود دوم هم هیچ نسبتی با بسیج و بسیجی ندارد که من بخواهم به او تبریک بگویم.
آفتاب مي داند ،
كه چقدر مغازه هاي شهر را گشته ام
تا امروز،
هديه اي براي تو بياورم،
ساعت ، بلوز ، عطر ، يا ...
....نه! نمي خواهم باز هم گل بياورم.
اما باور كن كه در تمام ذهنم،
اين همه سال
جز شاخه اي گل ، شايسته ي تو كه "بهتريني" سراغ نيافتم ...
روزت مبارك اي پدر آسماني ام.
پسرك بودم، چشنده عشقي كوچك، كه به مجنون گفتم: «زنده بمان!»
به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنونِ مجرم به عشق را چه طور شلاق ميزدند و او آرام و بلند و بافرياد فقط مي گفت: «ليلي!»
به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه ليلي چه طور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت:«مجنون!»
به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بيابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد ميزد: «ليلي!»
به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته كه اينطور از قيس عامر توانسته بگويد. شايد همان روزها بود كه براي اولين بار به مجنون گفتم:«زنده بمان!»
عشق هاي كودكي اغلب كوچك اند.
بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با خودم، كنار خودم ديدم. مشق عشقشان حكايتها با خودش داشته بوده ست.
چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترين لحظه ها را كنار ليلي اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن بخندد. همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود، مجنون ليلي اش هم بود، كه زنگ بزند و به او بگويد « ژيلا ! كاش يك ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم.»
و اين مجنون، مجنون،مجنون.
نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون. شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان. قربانگاه ابراهيم و حميد و مهدي، كه اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده است.پيشه شان عاشقي بود، مطمئنم، برويد از ليلي هاشان بپرسيد. برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد. بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.
بپرسيد مگر نگفت:« ژيلا را به من برسان!»
بپرسيد مگر نگفت:« فقط او ميتواند مادر هر دو پسرم باشد.»
بپرسيد مگر نگفت:« زخم تير و تركش نمي خواهم. نمي خواهم ژيلا براي يك لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد.» و مگر جز اين شد؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه مي دانست. و زخم تير و تركش هم نخورد.تا روزهاي مجنون،كه سرش از تن ...
و واي از مجنون، مجنون، مجنون.
همان روزها بود كه باز زير لب و بلند و با فرياد به مجنون گفتم: « زنده بمان!»
حميد هم آن جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن،كه وقتي آرامش تيري يا تركشي ربودش، ليلي اش با لبخندِ بغض گفت: « بهتر.حالا حميدم مي تواند كمي بخوابد.»
و همين است. از همين آتش مي خواهم بگويم كه به جان من و هر كس كه اين لبخند بغض را ديده افتاده است. ليلي را هميشه، من و ما و ديگران، پر آب چشم ديده ايم در فراق مجنون عاشقش. اما ليلي حميد فقط مي خنديد ... فقط مي خنديد. انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هاي عمرش مي گويد وقتي از رفتن حميدش برامان مي گويد.حتي مي خندد و قتي مي گويد «گفتم بهتر.»
شرح اين عشق ها را بايد گفت. بايد گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگيده است، مشق عاشقي ها كرده است.اول او با خودش جنگيده است، بعد با فراق دوري از ليلي اش، بعد پا در راه عشقي ديگر گذاشته است. آن ليلي ديگر. كه بهاي عشقش فقط خون است.
خب بله. اشتباه من همين است. نه؛ بهاي عشق هر ليلي يي خون است.گواه هم البته دارم. خوني كه مصطفي به عشق غاده ريخته است، يا ابراهيم براي ژيلا، يا حميد براي فاطمه،يا مجنون براي ليلي.
مهدي هم البته هست. كه بايد بعد از حميد بماند بشنود: «او رفته به عراق پناهنده شده ست.»
يا خودش هم برود بگذارد ديگران بشنوند: «كاش مهدي توبه كرده باشد، وگرنه شهادتش ...»
يا دوستي بيايد بگويد: «حميد ماهي بود كه خورشيد مهدي نگذاشت او زياد ديده شود.»
از آنها گفتن و نوشتن، از بعد از ديدن واگويه ي ديگران، هميشه آرزوي من بوده است. تا اين كه پيش آمد.
اشك ها خب، گفتن ندارد، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي، آن هم در مجنون، مجنون، مجنون.
چه رازها در خود داري، مجنون، كه روايت راويانت به رنگيني رنگهاي رنگين كمان است. سهم من از اين قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه هاي كم رنگ مجنون بوده است، با قلم موي قلمم، بي دست بردن در تپش هاي مستند ... تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم: «زنده بمان!»
مقدمه «به مجنون گفتم زنده بمان»
کتاب حميد باکري
از سالن كه بيرون آمدم تكيه داده بود به يكي از ستون هاي آجري سالن . گفتم : بابت برگزاري مراسم از بچه ها تشكر كردي؟
خنديد و گفت: چه تشكري؟ من اصلاً به چنين مراسمي اعتقاد ندارم . حرفها همان حرفهاي تكراري است .هيچ مشكلي رو هم از من فرزند شهيد حل نمي كنه ؟ ما هنوز بايد الگو باشيم و ادامه دهندگان خوبي براي راه پدرانمان . همان كليشه هميشگي ...
گفتم : اين يعني زوم كردن روي نيمه خالي ليوان .
گفت : اين ليوان خيلي وقته كه خاليه خاليه ...
گفتم: تند نرو ...دير اومدي زود مي خواي بري...مي دوني توي اين مراسم چند نفر با هم آشنا شدندچند نفر از همديگه قول همكاري گرفتند . اصلاً خود من مي دوني تا قبل ازاين چقدر از شهيد و فرزند شهيد مي دونستم و حالا چقدر مي دونم . سياه نمايي مي كني و اين اصلاً درست نيست . بچه ها از جونشون مايه گذاشتن ...اگر نديده بودم نمي گفتم . درسته ايده آل بچه ها اين نبود ولي بي انصافي هم حدي داره...
گفت : شما خوش خيا ليد ....خوش خياليد كه فكر مي كنيد با سخنراني حاج آقا پناهيان و مراسم دف نوازي و دعوت از سران مملكتي مي تونيد به هدفها تون برسيد ...مساله خيلي ريشه دار تر از اين حرفهاست .
گفتم : اين مراسم ها بهانه است . بهانه اي براي جامعه و بچه ها ... چرا فكر مي كني با يه همايش يا سمينار يا هر چي بايد همه مشكلات حل بشه و جامعه گل و بلبلي داشته باشيم . مشكلات هميشه هست و اصلاً بايد باشد بچه ها بايد ياد بگيرند" سخت باش حكماً امتحانه "....
خنديد و گفت : امتحان سختيه كه اگر حذف اضطراري داشت بهتر بود .
شانه با لا انداختم و گفتم : اين بازم تصور توست ...بچه ها خورشيد رو نشون كردند ....دارن خورشيد رو به همه نشون مي دن .حالا اين كه تو به سر انگشت اونها نگاه مي كني ديگه از بي انصافي توست .
من اصلاً منكر كاستي ها و نواقص نيستم كه شايد اگر تو هم بودي اين كا ستي ها و نواقص هم نبود اما مگه ما هميشه به هدفمان رسيده ايم كه اينبار برسيم . نهايت تلاش ....اين وظيفه ماست . بقيه كار ها ديگه دست ما نيست .البته اگر به اين اعتقاد داشته باشي ...
نگاهش به شاخه هاي گل ثابت مانده بود .
سلام
کسی زمزمه کرد بابا....مسیر نگاهش توی آسمان چرخید.
گفتند : یه روز خاص میخواهند جشن بگیرند.
چه کسی گفت بماند ! مهم این بود که دلم با او هم صدا شده بود. "من هم میام کجا ! کی ؟ چطوری !؟"
گفت : "8 تا استان قراره پا به پات بیاند."
گفتم : "یا علی! ...".
بچههای استانهاآمدند، ( همایش ) ! آقای دهقان هم آمده بود. جشن يك بها نه شده بود تا بتوانیم ایشان را بعد از هیچ وقت ببینیم ... . هر کسی چیزی می گفت ... . اما ته دل همه شادی جشن ولوله ای به پاکرده بود. سخت بود . هر کسی از یك جا آمده بود و آنجا هم شرایط خاص خودش را طلب میکرد.
بچههای قزوین، کنار دست بچههای همدان نشسته بودند . همینطور بچههای پرانگیزه مشهد که صابون این مراسم را برای بار دوم به تن خودشون میمالیدند.
آن انتهای سالن آقای مظفری از شاهرود نشسته بود و بنا به تجربهای که داشت آقای دهقان را توی چارچوب سؤالات کنجکاوانه خودش قرار داد و مهمترين مسئله را مطرح كرد!
واقعاً چه پشتوانه مالي ما را حمايت مي كند؟!
کنا ر دست تک فرزند شاهرود! بچههای خونگرم اهواز نشسته بودند و بعد اصفهانيها كه با همه خوش لهجه بودنشان اعلام نتيجه نهايي كار و شادي ايجاد شده را به دست بچههای شیراز سپردند.
خلاصه گفتگوي اين جمع و نتيجهگيريهايي كه از صحبتهاي آقاي دهقان وخانم ساجدي و بقيه دوستان شد اين بود كه ما ميخواهيم جشني بگيريم به وسعت همه شاديها و غمهايمان! به ياد بچگيهايمان كه وقتي هليكوپتري توي آسمان اوج ميگرفت وشيشه دلمان تكان ميخورد رها ميدويديم لب پنجره و فرياد ميزديم كه "هواپيما باباي منو بيار!"
ستاد مركزشكل گرفت ولي هنوز هيچ مكاني در اختيار بچه ها براي به رسميت شمردن ستاد مركز قرار داده نشده بود ... .تا اينكه خدا زد پس كله يكي از بچه هاي آسماني و دفتر كارش را بدون هيچ ادعايي در اختيار ستاد مركز قرار داد. حالا ديگر واقعا زمان تلاش بود. كميتهها به كار افتاده بودند و جنب وجوش زيادبود. اسما 10نفر ستاد مركز بودند و رسما يك دفتر (...) شده بود زندگي فرزندان پدران آسماني ... .
جلسه فرهنگي برگزار شد. "نشريه باشه يا نه؟" "متن و ايده تيزر؟" "موسيقي پدران آسماني؟" " هدايا و يادبودها چي؟"
بچههاي فرهنگي فارغ از هياهوي بيرون نشسته بودند و براي هم شعر ميخواندند و من فكر ميكردم سر كلاس استاد نوري نشستم و مثل نيوتن بزرگترين سؤال دنيا در ذهنم ايجادشده بود!
اين سيبي كه از درخت ميافتد چه شعري را به سنديت كره خاكي و جشن پدرآسماني ميرساند.
گفتند: "حميدرضا حامدي اونم پسر يه پدر آسمانييه. يه شعر گفته." بردند تا آقاي خسروي تائيد كند.
شايد شعر اسمي از شهيد نداشت ولي سوز درونش با شهيد همراه بود.
با آقاي فريدون شهبازيان صحبت شد كه آهنگسازي كار را به عهده بگيرد و آقاي اصفهاني هم يك شب تا دمدماي صبح برايمان زمزمه كردند:
"اي خيال سبز خم خفته درخماري ات ... ."
همه چيزش قشنگ شده بود ؛
هر چيزي يك شادي دارد وشادي رسيدن به آن روز چيزي نبود كه بخواهي به اين سادگي از دست بدهي. بايد همه دعوت ميشدند و ميآمدند. هر چند سخت بود نوشتن يك متن آن هم از نوع تيزر! براي كسي كه تا حالا حسش نكردي؛ زمزمهاش نكردي.
گفتيم: "چي بنو يسم ؟" بايد از شادي يك لحظه ناب مي نوشتيم! روزي كه مامان خوشحال باشد و از صميم قلب بخندد، حياط خانه آب پاشي شده باشد! شمعداني ها شاد باشند و بوي اسپند و سلام و صلوات به آسمان بلند باشد ... . آن روز حتما خدا خوشحال است! ... . و ديگر هيچ پنجرهاي چشم به راه نمي ماند! و بابا ... .
يك شب همه ميز و صندلي اتاق بچهها را ريختند بيرون و دكور شركت را به هم زدند و البته بماند كه
صاحبش آمد و چقدر شوكه شد. فرداش نشست مطبوعاتي بود.
واقعا بايد يك اتفاقي ميافتاد خارج از چارچوب هر جا يگاه اداري!
از شهرستانها خبر ميرسيد كه جشن دارد به خوبي برگزار ميشود و اين، خستگي آن دوران پر فشار را از روي دوشمان بر ميداشت.
براي ما كه از شهرستانها دور بوديم ونتوا نسته بوديم توي جشنشان شركت كنيم حضور درجشن تهران يك فرصت بود. بماند كه فرش حضور پدرهايمان در روز جشن از شهرستانهايمان جدا ميشد و به عرش بهشت زهرا صعود ميكرد (مزار پدرهاي آسماني بچههاي ستاد مركز هيچ كدام تهران نبود). آن چيزي كه برايمان ارزش داشت اين بود؛ كه روز موعود دارد از راه ميرسد. بغض گلوي بچهها را ميفشرد .
حكايت روز جشن تهران با همه دغدغههايي كه براي همه داشت، بماند كه حكايتي بس طولاني است. هر چند كه شيريني آن جشن با حضورعروس و دامادي شاهد به كاممان بهتر نشست و شوق ديدار خانوادههاي مهربان همسنگران پدرانمان ما را شاد كرد.
جشن كه تمام شد بچههاي ستاد تهران، بچههاي ستاد مركز را در جمع خودشان پذيرا شدند. اگر خيليها مخالف بودند، ولي ما باز هم مطمئن هستيم؛ سال آينده حتما 8 تا استان 30 تا استان ميشوند و دستهاي به هم گره خورده عمو زنجير باف كه توي بچگيهايمان پاره شده بود دوباره به هم بافته ميشود...
* عمو زنجير باف!
- بله
* زنجير منو بافتي ؟
- بله
* پشت كوه انداختي؟
- بله
* بابا اومده ...
- چي چي آورده؟
* نخود چي كشمش ..............
بچه ها از همه شما ممنونيم.
"بسم رب الشهداء و الصدیقین"
ما گم شده بوديم. ما لا به لاي تعريف ها وتمجيد ها از مقام شامخ تو گم شده بوديم . در لا به لاي تعريف از ايثار گري ها استقامت ها ...شهامت ها و قداست تو گم شده بوديم .
قبول كه تو از همه ي مردم اين سرزمين عاشق تر بودي .پاك تر بودي ...اما اين دليل نمي شود ! مي شود؟ كه من نيز از نسل توام. دوست داشتم همپاي تو بيايم .دست در دست تو در فراز و نشيب زندگي ...كودكانه ...لبريز از شوق ...اما...اما.
پدر ! من هنوز مانده ام كه تو در آن سو هستي يا اين سو؟ نمي توانم ....بعد ازاين همه سال نمي توانم چيزي را از تو پنهان كنم كه اگر حضورت لا به لاي هياهوهاي پر شور تبليغات سازمانها و نهاد ها و رسانه ها از شهيد و شهادت و جانبازي رنگ باخت واويلايمان نشد...
ايستاديم و نگاه كرديم . حتي اعتراض هم نكرديم به قيم مابي اين و آن ...حتماً خاطرت هست ... كه روال هميشگي شان شده بود . و خودت ميداني كه فقط همين نبود كه آزارمان مي داد زهرخند ها ...طعنه ها...كنايه ها ...و چقدر مهوع بود ترحم هاي چندش آورشان .
ما فقط ايستاديم و نگاه كرديم و لبخند زديم و زير لب زمزمه كرديم ما رايت الا جميلا ... سكوتي از جنس نه حتي صبر سكوتي از جنس عشق.
پدر ! شما بدتان نيايد گاهي فكر كرديم اينها چقدر كوته فكرند كه فكر مي كنند براي ما شده اند پشت و پناه . وقتي كه ما پشت مان به كوهي همچون توست...
هميشه با خودمان گفتيم همين دور و بر هائيد . گيرم گاهي وقت ها دور تر و گاهي از همه كس و همه چيز نزديكتر ... بعضي ها مان با نخي به شما وصليم ....رشته اي به نازكي يك بند و بعضي هامان با ريسمان محكم پدر و فرزندي .
امروز از جنس ديروز نيست و ديگر هرگز از جنس ديروز نخواهد شد . كمااينكه خيلي ها مان مدتهاست كه بر توجيهاتي مه از فرط تكرار منطق شده اند خط بطلان كشيده اند و متنفر از هرگونه برچسب و هويت تعريف شده و خط كشي شده جامعه خودشان خودشان را تعريف كرده اند.
پدرم خوب مي داني كه امروز از يك تصوير ثابت بيشتريم ...برتريم. هرچند كه جامعه مان ...اطرافيانمان آنقدر به اين تصوير ثابت غير واقعي خو گرفته اند كه خلاف آن برايشان باور پذير نيست . اما بدان كه ديگر هيچ كس نمي تواند ما را وادارد غير از اين باشيم .
در كنار ما باشيد كه مي خواهيم خودمان باشيم .
"بسم رب الشهداء و الصدیقین"
پدر مهربان من ...
بعضي چيزهاست كه انسان ميفهمد به آن اعتقاد دارد، اما، انگار صدايش را در نميآورد.
درست مثل عكس بابا.... عکس بابا ... بابا!
به من نگيد عكس توقف لحظهها در يك تكه كاغذ است، كه من از پدرم همين يك قطعه كاغذ را ميدانم، شايد كمي بيشتر!
اما من هم به شما نميگويم كه عكس بابا بعضي روزها بيشتر ميخندد، گاهي وقتها شاکی است و گاهي غمگين! اينها راز يك پدر است و فرزند تنهايش. مثل همه پدر و پسرها كه قرار ميگذارند بي اينكه مامان بداند به سينما بروند، يا هر پدر و دختري كه در گوشي نقشه جابهجا كردن گلدان مورد علاقه مامان را ميكشند.
مثل همه پدر و پسرها ...
مثل همه دختر ها که عزیز دل باباشونن...
مثل همه باباها ... نه! یه بابای آسمونی ... باید برم تو فکر یه هدیه آسمونی!
- داستان از اينجا شروع شد كه چارتا بچه شهيد دور هم جمع شدن و ... نه ! چارتا رفيق پاكار دور هم جمع شدن !
- پارسال بود، دم دماي روز پدر؛
- نه بابا اختيار دارين، قصه خيلي وقته كه شروع شده، ماجرا سر دراز داره. تاريخ پاشو امضا كرده.
- آره راست ميگه، قصه مال 20-30 سال پيشه، اون وقتي كه رفقا همه شيرخوره بودن يا مهدكودكي، گمونم تو اصلا دنيا نيومده بودي!
- سربه سرم ميزاري كه بگم قصه مال قبل همه اينهاست؟ آره كاروان ۱۴ قرنه كه راه افتاده، زينبها 14 قرنه كه اسيرن و مرثيه خون جاري؛ اين وسط نقش من و تو ...
- ميگن تو روز کربلا خدا خواست امام سجاد (ع) مريض باشن تا نسل خون باقي بمونه.
- خط خون روي زمين كشيده شد، هنوزم كشيده ميشه، هنوزم يه آقايي هست كه انقده سرباز براش شهيد ميشن تا خون زمين به جوش بياد و ديگه هيچكي تاب دوري آقا رو نداشته باشه.
- بابام يه سرباز بود ... منم يه سجاد!