نگو که از تو سراغی... نگو نمی گیرم!
نبض دلتنگی ام این روزها بیشتر و محکم تر می کوبد.
می خواهم صدایت کنم،نه فقط یک بار
آنقدر زیاد که مجبور شوی صدایم را بی جواب نگذاری.....
اینجا یه دنیای مجازیه که برات یه پنجره باز می کنه رو به آسمون آبی آبی آبی.که می تونی از دریچه های نورانیتش یه عالمه بابای آسمونی ببینی که دارن از اون بالا بالاها بچه های زمینیشونو یواشکی می پان ببینن دارن چی کار می کنن برا اونا تو روز میلاد آقا؟
آهای آسمونیا ! شما که خدای انصافید.خدا وکیلی ! قضاوت کنید . ببینید. به خدا داریم براتون سنگ تموم می ذاریم. باور کنید این همهء توان ماست. شایدم بیشتر از توان ما. بچه ها از کله سحر جمع می شن تو ستاد دور همدیگه. همونایی که تا دیروز اگه تو خیابون از کنار هم رد می شدن همو نمی شناختن حالا شدن مثل خواهر و برادر.
اینجا هیشکی به هیشکی دستور نمی ده. همه یه جورایی می خوان حسرت شادی نکردناشون تو روز پدر ، خوشحال نبودناشون تو این روزا رو امسال و تو این روز جبران کنن. دیگه نمی خوان مثل سالای قبل، روز پدر که می شه بشینن یه گوشه، زانوی غم بغل بگیرن ، حسرت بخورن که وای! چرا بابا نیست؟ چرا باید تو این روز دستم خالی باشه؟ چرا باید حسرت یه هدیه خریدن برای بابا تو دلم بمونه؟ چرا باید لفظ بابا تو حنجره های زخمی من، خشک بشه؟! چرا نیست؟ چرا نمی فهمه که من دلم براش تنگه؟ چرا حسمو نمی فهمه؟ چرا باور نمی کنه که به دیدنش و شنیدنش مشتاقم؟
اما الان چهار ساله که دیگه بچه ها از این فکرا نمی کنن. از چند ماه مونده به میلاد آقا امیرالموء منین دور هم جمع می شن و لحظه شماری می کنن برای رسیدن جشنی که خودشون اسمشو گذاشتن " جشن دیدار با پدران آسمانی " .
همهء کاراشم خودشون می کنن ... می دونی چرا؟ آخه می خوان به باباهای آسمونیشون ثابت کنن که بزرگ شدن. می خوان بگن ماها رو ببینید. یادتونه اونوقتایی که شما داشتین می رفتین خیلی از ماها هنوز به دنیا نیومده بودیم ولی حالا بزرگ شدیم. یکی دکتره، یکی مهندسه، یکی استاد دانشگاست، یکی گرافیسته، یکی نقاشه، یکی خطاطه، یکی فیلمبرداره... اوه!... خلاصه هر کی هر چی که هست آستینای همتشو بالا زده و یا علی گفته و اومده که هر چی وجود داره بذاره برا باباش.شادن.شاد شاد. چون حس می کنن اونا هم می تونن مثل همه بچه های سرزمینشون روز پدر، با همه وجودشون داد بزنن و بگن: " بابا روزت مبارک ".
به همه بفهمونن که باباهاشون هستن. همین نزدیکیا. نزدیکتر از اون چیزی که بقیه فکر می کنن. می خوان به همه ثابت کنن که تو این سه ساله، با همه وجودشون حس کردن که باباهاشون جواب تبریکاشونو می دن، صدای شادیشون رو می شنون و خوشحالن از اینکه روز پدر بچه های زمینیشون، سفره های دلتنگیشونو کنار مزار اونا پهن می کنن.
می خوان به باباهاشون ثابت کنن که اگر چه اونا نیستن، اگر چه بعد از این همه سال هنوزم داغدار نورانیتشونن، با اینکه خیلی ها خیلی چیزا رو فراموش کردن، خیلی از عافیت طلبا، باباهای آسمونی رو یادشون رفته ولی اونا دیگه نمی خوان بذارن آسمونیا تو پیچ و خم زندگی روزمره فراموش بشن. به هم قول دادن که همهء توانشونو بذارن که هر ساله این جشن برپا بشه که همه بفهمن باباهای اونا زندن، حضور دارن، حس می شن. می خوان تلنگر بزنن به فراموشکارا.آهای! تویی که ادعا می کنی همرزم حاج همت بودی تو خیبر! چرا خیبریا رو فراموش کردی؟! چرا بچه های کربلای 4 و 5 یادت رفته؟ چه جوری تونستی نسبت به غواصای والفجر هشتی که خیلی هاشون، معلوم نیست پیکرشون کجای اروند، خوراک کدوم کوسه شده رو فراموش کنی؟
حداقل اگر سال تا سال، وقت نمی کنی آقای مدیر!!! به همرزمات سری بزنی، تو این روز مقدس بیا و ازشون سراغ بگیر. بیا ببین شکوفه های باغ زندگی این آسمونیا چه گلایی شدن؟ بیا ببین نهالای کوچیک و بی جونی که مادراشون با خون دل پاشون آب دادن حالا چه درختای تنومندی شدن. بیا ببین دارن برای باباهاشون چی کار میکنن. بیا ببین تو جشنشون چه صفائیه. بیا شاید چشم دلت وا شه. شاید بتونی رو صندلی های خالی جشن همرزمای شهیدتو ببینی. ببین! این بچه ها از تو و امثال تو هیچی نمی خوان. فقط می خوان یادت نره اگه الان داری نفس می کشی، الان که بچت، تو روز پدر، تو آغوشته و مهمون خنده های پدرانت به خاطر اونه که همهء این آسمونیا یه روزی به خاطر تو، آره به خاطر خود تو، از زنشون، بچشون، عشقشون، زندگیشون، دنیاشون گذشتن برای اینکه تو امروز راحت بخندی. برای اینکه بچه های سرزمینت راحت بتونن تو خیابونای این مملکت راه برن و برات هدیه انتخاب کنن.بی انصافیه اگه کمک نکنی که بچه های این باباهای آسمونی، این روزا رو شاد باشن.
وای خدای من! چقدر پر حرفی کردم.من که نمی خواستم با آقای مدیر!!! آقای مسوول!!! حرف بزنم. می خواستم همهء فرزند شهیدا رو برای این روز دعوت کنم. می خواستم بگم بابا! اونایی که از دست باباهاتون دلخورید، بعضی وقتا تو دلتون دعواش می کنید که چرا رفته؟ چرا نیست؟ چرا وقتی که سرت شونه های گرمشو می خواد پیداش نمی کنی؟ باور کنید می تونید همهء حرفاتونو، تو این جشن باهاشون زمزمه کنید.
تبلیغ نمی کنم. فقط می گم به امتحانش که می ارزه. یه بار بیا اگه بعد جشن احساست نسبت به بابات فرق نکرده بود اونوقت دیگه هیچ وقت نیا. هیچ وقت ازشون سراغ نگیر. ولی باور کن وقتی می آی، وقتی دو ساعت تو جشنشون شرکت می کنی، موقع رفتن دیگه پاهات همراهی نمی کنه. آرزو می کنی کاش می شد بشه تو بهشت زهرا بمونی.
باور کردنش سخته! یعنی می شه اینقدر به بابام احساس نزدیکی کنم؟ خدای من! نه! من این احساسو هیچ وقت تا حالا نداشتم. چرا؟ چرا اینجوری شد؟ مگه تو این دو ساعت چه اتفاقی افتاد؟ ولی نه! خدای من! خودم دیدم که بابام داره نگام می کنه. خودم صدای قهقهه مستانشو شنیدم که داشت به بقیه آسمونیا من رو با افتخار نشون می داد و می گفت:
" آهای! این دختر منه، این پسر منه، این عشق منه! ".
وای خدایا چقدر کیف کردم.دیدم که بابام بهم افتخار کرد؟ آخیش! خیالم راحت شد. خدایا شکرت. یعنی واقعا من دختر خوبی بودم براش؟ یعنی واقعا پسر گلی بودم؟ خوشحالم.خوشحال.خدایا! شکرت.
اینا رو با خودت زمزمه می کنی و همین جوری که داری از بهشت زهرا می ری بیرون در حالیکه نگاهتو گره زدی به چشای قشنگ بابات که داره از آسمون نگات می کنه به خودت و خودش قول می دی که سال دیگه بازم بیای. بازم بخندی. بازم بش تبریک بگی. بازم با بقیه بچه ها جمع بشی و جشن بگیری بهتر از امسال.
با همه این حرفا نمی خوای مهمون جشن امسالمون باشی؟! ما که بی صبرانه منتظر حضور گرمتیم.
سال ها بود آرزو می کردیم بتوانیم روز پدر در کنار پدرانمان باشیم، حضورشان را حس کنیم، بیشتر از همیشه دوستشان بداریم و دوستمان بدارند.
حال می خواهیم باشیم؛ جشن بگیریم، تبریک بگوییم، هدیه بدهیم و هدیه بگیریم؛ گرچه می دانیم سخت است برای آسمانی ها، هدیه ای زمینی فراهم کردن.
و امسال، سومین سالی است که در آسمانی ترین روز زمین، در سالروز میلاد با سعادت امیر المومنین، علی (ع)، با حضور در " جشن دیدار با پدران آسمانی " میهمانشان می شویم.
حضور سبز شما فرزندان شهدا در جمع صمیمانه ما، دلیل همیشه زنده بودن آسمانی هاست.
وعده دیدار: چهارشنبه 26 تیر ماه 1387- بهشت زهرای تهران- ساعت 17
جمعی از فرزندان شاهد ایران اسلامی
روز پدر نزدیک است و می دانم تو هم چون من ، دلت جای دیگر است. می دانم که این روزها بیشتر سراغ عکس بابا می روی.
مزار بابا را تصور می کنی غرق گل و می دانم که گاه ، آرزو می کنی که بابا را آنگاه که نگاهت می کند ، ببینی و در آغوش بگیری.
چهار سالی می شود که گلزار شهدا در روز پدر پر است از فرزندانی که به شوق دیدار بابا شاخه گلی به دست در جشن دیدار با پدران آسمانی شرکت می کنند.
امسال هم آستین بالا زده ایم و هر انچه از دستمان برآمده در طبق اخلاص تقدیم آسمانی ترین پدران کرده ایم...
در آسمانی ترین روز زمین
در دیار آسمانی ها
منتظر حضور پر مهر توایم
دل نوشته های یک دختر برای باباش 14 سال بعد از نبودنش – شلمچه – 25 فروردین 79
ما در اتوبوس در حال رفتن به کربلای شلمچه هستیم.مکان غریبی که تجلیگاه نور الهی در سرزمین خاکی جنوب است.سرزمین مقدسی که من هماره آرزوی زیارت آن را داشتم تا روزی بتوانم گمشده 14 ساله خویش را در آن پیدا کنم.
ساعت : 8:20 صبح – زیارتگاه شلمچه
نعلین از پا در آورذه و با زمزمه کجایید ای شهیدان خدایی عازم زیارت مشهد شهدای شلمچه ایم.
حال و هوای عجیبی دارم.ای سرزمین مقدس من با تو سخن ها دارم.با من سخن نمی گویی از دلاوریهای بابای قهرمانم؟ بگو که او در تو چه حماسه هایی آفرید؟من امروز به دنبال او تا اینجا آمده ام. تو را به خدا از او و همه همرزمان شهیدش برایم بگو! بگو که قلب آلوده و گناهکارم دیگر تاب تحمل پنهان کاری های تو را ندارد.نشانی اش را به من بده تا بر قدمگاهش بوسه بزنم.
بابای خوب و مهربون من! اینجا همان جایی است که روزی شاهد گام های استوار و قامت بر افراشته تو بود. اینجا سرزمین مقدسی است که تو رو از من گرفت و من را با تمام وجود داغدار نورانیتت کرد.
الان 14 ساله که تو رو ندیدم.اگه یه روزی ببینمت نمی شناسمت.بابایی نمی خوای به من سر بزنی؟ مگه من دخترک شیرین زبونت نبودم که تو به وجودم افتخار می کردی؟پس چی شد؟ چرا منو فراموش کردی؟
باباجون! تو رو به حق حسین (ع) و دخترک سه سالش که درد یتیمی چشید قسمت می دم که از پس پرده های غیبت 14 سالت بیرون بیا و یک شب همدم تنهایی های من شو.
بابایی! تو رو خدا بیا خونه رو ببین.ببین که چقدر بزرگ شدیم.اون علی شیطون کوچولو حالا دیگه واسه خودش مردیه. آقای دکتره.اما هنوزم از تو چشمای بغض آلودش می تونم درد وجودش رو که از بی پدری نشأت می گیره بخونم.
زینب کوچولویی که وقتی تو داشتی می رفتی فقط 4 سالش بود حالا دیگه واسه خودش خانمیه.نا سلامتی بش میگن مهندس.نمی خوای بیای ببینیش؟ بیا که قلبش از شدت گرفتاری های روزگار گرفته.تو رو به حق علی بیا و قلب زخم خوردشو شفا بده و بر زخم های مکررش مرهم بذار!
لیلا گلی و با احساس که برات نقاشی می کشید و تو همیشه با زبان کودکانه باهاش سخن می گفتی حالا دیگه واسه خودش خانمیه.آخ!اگه بدونی چقدر شبیهته.بابایی ! همیشه اشک های نیمه شبشو که در تمنای تو می ریزه از من قائم می کنه.تو رو خدا بابایی بهش سر بزن.
بابا گلی! از مامان برات نگفتم.حسابی از فراقت پیر شده و تنها آرزوش اینه که لا اقل تو اون دنیا بهت برسه.بابا جون! فراموشش نکن.اون همه زندگیشو برای ما گذاشته و ما واقعا مدیونشیم.بابایی! قول بده که بازم مثل همیشه تو تنهاییا کمکش کنی.
با باجون! دیگه کمکم باید از اینجا خداحافظی کنیم ولی من دلم رو همین جا گذاشتم تا شاید تو پیداش کنی و لااقل به خاطر دلمم که شده به من سر بزنی.تو که دوست نداری دخترک شیرین زبونت بی دل بمونه؟! پس به خاطر دلمم که شده تو رو خدا بیا پیشم.
باباجون! برادرمون داره از سنگینی تیر هایی که به قلب می خوره میگه.الهی من بمیرم برا اونوقتی که تیرهای خصم زمان قلب پر نورت رو شکافت.کاش اون لحظه من بودم تا قلب کوچیکم رو روی قلب پاره پارت می ذاشتم شاید به خاطر تپش ملتمسانه قلبم ، قلب مهربونت نیرو می گرفت و می تونست برای همیشه بتپه.
بابایی ! حالا تو رفتی و ما رو تنها گذاتشتی.اما ازت می خوام که دعامون کنی که نکنه لحظه ای به خودمون وا بمونیم.بابایی ! از خدا بخواه که به ما ایمانی شایسته و در خور عطا کنه و ما رو موفق و سعادتمند کنه که خوشبختی ما خوشبختی مامانه.خلاصه بابایی ، هر چی خیره از خدا برامون بخواه و یادت نره که اون دنیا حتما شفاعتمون کنی که واقعا به شفاعتت محتاجیم.پس دست های گناهکارمون بگیر تا پاهای گناهکارمون نلغزه....
سلام
هر کاری کردم که زودتر بیام بنویسم وقت نشد ... حالا هم هر کاری می کنم که کمی صبر کنم و حساب شده تر بنویسم تو پوست خودم نمی گنجم . خلاصه اینکه مثل همیشه بی حساب کتاب و دستپاچه اومدم خبر بدم که آستینا رو بزنید بالا که .... آرزویی در دل شیدا نهاد!
از امروز که نهم تیر باشه تا بیست و ششم که اون اتفاقه میفته (انشاالله) ۱۷ روز مونده و باید بدوییم ! البته بماند که بچه ها یک ماه و نیمی میشه که سوخت زدن و سوت قطار رو کشیدن و منزل به منزل مسافرامون زیاد میشن ... اما حالا دیگه حکم شب عملیات رو داره!
دیگه قلبامون تو سینه آروم نداره ... جاشه که حاجی رمز عملیاتو اعلام کنه ... اونایی که آمادن :
" یا علی ابن ابیطالب "