جای همه اونایی که نیومدند خالی ... دم همه اونایی که حاضر بودند گرم!
بالاخره اتفاق افتاد و اون روز رسید. نمی خوام تو حاشیه بپیچم اما از زبون بچه هایی که خودشونو به هر نحو قاطی ستاد کرده بودن میگم . یکی از رفقا گریه اش بند نمی اومد و می گفت : چند سال بود دیگه با بابام اینطور احساس نزدیکی نکرده بودم .... بماند!
یه دوست عزیزی از کت شلوارهای بچه ها گفته بودن گفتم بد نیست بدونی یکی از بچه ها از داداشش کت شلوار قرض گرفته بود یکی هم کت و شلوار عقدش رو پوشیده بود و باهاش سر مزار پدرش زانو زده بود... فکر می کردم توی گزارش ها شنیده بودین که برنامه امسال حرکت خودجوش بچه شهیدایی بود که دوست داشتن برنامه پارسال یه فرهنگ بشه و رفاقت بچه شهیدا به این بهونه جاودان!
لذتش اونجا بود که واسه اولین بار ما داشتیم واسه باباهامون یه کاری می کردیم ... اگه این دفعه هم بابا ها دورمون نزده باشن و اونا واسه ما یه کاری نکرده باشن! یه مادر پیری ازمون گله می کردن که پس چرا جشن نگرفتین و ... یکی از دوستامون بعد از اینکه خوب صبر کرد و گله مادر رو شنید گفت مادر به خدا اینا رو هم که می بینین ما بچه ها کردیم . اگه قرار بود دست خیلی جاها پشتمون باشه که ماهم بدمون نمی اومد جشن بگیریم! لبخند اون مادر خسته نباشید دلنشینی بود به همه بچه ها...